راستش عجیب بود به خاطر اتفاقاتی که افتاد توش و خودت ازش خبر داری.. منتها عجیبتر شد بابت ساعتهای آخر روزش و باز پیدا شدن سر و کلهی دو نفر آدمی که انگار نه من میتونم درکشون کنم و نه اونا تلاشی برای درک کردن من میکنن.. ولی با حرفها و کاراشون به بهم ریختن حالم کمک کردن..
جوری که به جفتشون به جایی رسیدم که گفتم بس کنن.. فقط بس کنن.. و یکیشون که حاضر نبود بس کنه و هی میگفت تا آخرش مجبور شدم بگم وقتی میگم بس کن یعنی خفه شو هیچی نگو!
اون یکی هم با یه شکلک ناراحت شب بخیر گفت..
بعدش نمیدونم.. چه حالی بود.. اما تنها فکری که داشتم این بود که چه خوبه که چند ساعت دیگه میشه بیام پیش تو.. چقدر خوب که صبح میتونم ببینمت.. چقدر خوب که تو هر حال بد و خوبم رو میفهمی.. چقدر خوب که تو هستی.. چقدر خوب که میشه رفت واسه تو نوشت که دوستت دارم.. که همیشه یه چیزی در تو بوده که فرق داشته با همه چی..
دلیل اون بیربطترین با ربطِ ممکنه اون ساعت تقریبا بیست و چهار ساعت قبل همین بود.. که یادم اومد که چقدر خوبی.. که چقدر مهمی.. که چقدر با همه فرق داری.. که هر چقدر در مقابل خیلیهای دیگه زود از کوره دربرم.. جلوی تو.. آروم میمونم..
قبلا بهت گفته بودم چقدر دوستت دارم؟
خب... دوستت دارم.. چقدرش رو خودت حدس بزن..
من با تو...ما را در سایت من با تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84