دلیل کم نوشتن اینجا، شاید وجود حرفهای خیلی زیاده، یا شاید گرفتاریها و راههای دیگهایی که کمک میکنن به نوشتن به شکل دیگهایی برات..
اما خب.. همیشه از یه پنجره نوشتن حس و حال و قشنگی دیگهای داشته و داره..
ولی امروز میخوام یه چیزی بنویسم..
آهنگی که الان روی این وبلاگئه.. خیلی وقتئه که اینجاس..
یه زمانی، دوبله شده یکی از سریالای بورا پخش میشد، خودشون یه موزیک ویدیو ساخته بودن و روش این آهنگ رو گذاشته بودن.. وقتی که بار اول شنیدمش.. نمیدونم چرا یاد خودمون افتادم.. یاد حال و قصههای خودمون..
شاید برای تکرارِ مکرر اینکه اینجوری نمیمونه..
که شاید یه جایی توی دلمون هست که دوست داره باور کنه.. جوری که جهان اینقدر تلخ میگذره نگذره و یه جا یه دریچهایی از نور و روشنی باز بشه.. یه دریچه به روی حال بهتر.. اتفاقای بهتر.. جهان آرومتری که هر کدوممون توی دلمون دنبالشیم...
من الان که تماشات میکنم.. نفیسهای رو میبینم که خیلی قشنگه.. نفیسهایی رو میبینم که با وجود همهی دردها.. با وجود همهی نشدنها.. همهی تلاشش رو کرده..
و نفیسهایی رو میبینم که راهش درخشانتر و نورانیتر خواهد بود..
نفیسهایی که شکوفا شدن قلمش خودش مقدمه بیش از پیش درخشیدنش خواهد بود..
امروز تولدشه.. و مثل کلی تاریخ که میشه شمرد و درباره تکتکشون حرف زد.. امروز هم تاریخ خودش رو داره.. تاریخی که حتی اگه بگذره.. هر چقدرم که بگذره.. بازم تاریخ و روایت خودش رو برات داره..
مثل همه تاریخهای دیگهای که با رسیدن آدم بهشون.. انگار ته دل آدم پر و خالی میشه..
میدونم خستهای.. خسته از باری که این سالها آوردی.. خستهای از زندگیای که معلوم نیست داره چه سازی میزنه.. خسته از روزهایی که واقعا غیرقابل تحملاند و فکر کردن بهشم توان و جون آدم رو میگیره..
و میدونم.. که لای هر اتفاقی.. لای هر کوچه و پسکوچهایی.. باز هم اون آدم رو پیدا کردی.. و باز هم دوسش داشتی..
یه وقتایی آدم دلش میخواد دلش رو دربیاره.. یه جیغی بزنه سرش که یه سری چیزا یادش بره.. که شاید اینجوری بازم از یاد آدم نره..
و باز خاطره و احساس عزیز بودنش.. انگار تا ابد چفت شده به دلت.. انگار که اون احساسی که از تماشای چشماش پیدا میکنی، تا همیشه میمونه.. حتی اگه خیلی دور شده باشی..
اون هست..
شاید بخاطر این که با پوست و گوشت و استخون این احساس رو زندگی کردی..
شاید بخاطر اینکه حتی فراتر از پوست و گوشت و استخون.. بخشی از خونِ توی رگهات شده..
شاید...
شایدهایی که همشون اتفاق افتادن..
سه سال و یه ماه پیش.. بعد اون داستانِ یه هفتهایی که میدونی.. داشتم فکر میکردم.. که دل دادن چه ساده اتفاق میفته.. و چه سخت ادامه پیدا میکنه..
و این انگار ماهیت و هویت این قصههاست..
چند روز پیش.. فکر کنم همون روزی بود که داشتی برمیگشتی تهران.. بارون تندی داشت میاومد..
منم درگیر هزار و یکی فکر و خیال بودم و یه حال عجیب غریب بد.. آقای سرورپور سال پیش دانشگاهی همیشه یه حرفی میزد.. میگفت امیدوارم توی سختترین لحظهتون یا صدای اذان رو بشنوی.. اگه اذان موذن زاده بود که چه بهتر..
یا که صدای بارون بیاد..
میگفت زیر بارون زیاد فکر کنین.. زیاد بخواین.. و دائم تکرارش کنین..
و من بارها و بارها از صمیم قلبم.. برات آرامش میخوام.. حال خوب میخوام.. لحظههای قشنگ میخوام..
تو صادقترین.. قشنگترین و صافترین دل رو داری.. بین همهی آدمهایی که دیدم و شناختم.. یا از زاویههای دیگهایی دیدمشون.. و میدونم.. تو جواب همهی این زیباییهایی که در حق آدمها کردی.. مهر و محبتی که گذاشتی.. توانی که حرج کردی.. رو یه جا درستترین و بهترین جواب رو میگیری..
یه جایی که مطمئنم نه چندان دوره نه چندان جای عجیبی..
تولدش مبارک.. به تو و دلت.. و تمام لحظههایی که باهاش در این جهان سیر کردی..
که هر چقدرم فاصله جغرافیایی باشه.. دل تو.. توی همون چهار دیواریای پر میزنه که اون اونجاست.. دل تو.. دنبال همون هوایی میگرده که اون توش نفس میکشه..
که هر چقدرم احوالات و فضایی که توش هست دور باشه.. هر چقدر دور بشه.. دور نمیمونه.. میدونم دلت چه حالی رو میکشه.. چه چیزایی رو دیده و چه چیزای دیگهای رو هم باید تحمل کنه..
اما.. من ایمان دارم.. به دل پاک و قشنگ تو.. که هر چقدرم غبار بگیره.. هر چقدرم خسته بشه.. هر چقدرم کم بیاره.. جا بزنه.. هر چقدر اشک بریزه و غصه بخوره..
یه جایی.. یه جوریی.. یه شکلی.. یه زمانی.. یه روزی که شاید معمولیترین روز تاریخ باشه.. تحقق رویاها و آرزوهاش رو میبینه..
توی هر مسیری.. توی هر راهی..
امروز دوباره این آیه رو دیدم.. داشتم بهت فکر میکردم..
«سوگند به روشنایی روز، سوگند به شب چون آرام گیرد، که من نه تو را رها کردهام.. و نه با تو دشمنی کردهام.. و به زودی تو را عطا خواهم داد.. تا خرسند گردی... ... »
سورهی ضحی
مثل تو خیلی کمئه نفیسه.. قدر خودت رو خیلی بدون..
در پناه همون نوری باشی.. که یه بار شما دو نفر رو همراهش دیدم..
و در پناه آرامش.. حال خوب..
به امیدِ اتفاقات بهتر...
ببین حافظ چی گفت الان..
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
من با تو...ما را در سایت من با تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9