خطخطی شماره ۹۸

خرید بک لینک

منم مثلِ خیلیا.. عکسالعمل نشون دادم..

همون روزی که بهت اسمس زدم و گفتم چطوری..

و گفتی که خوب نیستی.. چون فقط چهار روز در سال میتونی کنار اونایی باشی که دوستشون داری..

بعد یه کمی توضیح دادی و من تازه دوهزاریم افتاد..

اون موقع یه جمله گفتم بهت.. جملهای که معنیش میشد دل نبند..

و نمیدونم اون موقع.. توی حرفای آدما این جمله رو شنیده بودم.. یا چون حد فاصل دهم مرداد تا نهم شهریور همون سال.. یه چیز به کل متفاوتی از پیش چشمام گذشته بود و احساسم یه جور عجیبی شده بود به همه چی بود.. یعنی جملهای بود که توی ناخودآگاهم با خودم تکرارش کرده بودم شاید.. و خب گویا اون موقع کما بیش با خودم لااقل موفق بودم..!

و نمیدونم که اون حرف.. چقدر ناراحتت کرد..

گذشت.. حرفای جورواجوری باهم میزدیم.. یه جاهایی احتمالا از دستم میخندیدی که بهم میگفتی چقدر شیرینی :دی!

یه جایی بود.. گذشته از ۱۵ اسفند ۹۲.. دمیریان ازدواج کرده بود.. بهم گفتی چه حسی داره؟

یادم نیست چه جوابی دادم بهت! ولی یادمه یه جایی توی دلم بود که خیلی درد میکرد.. ! یه کمی بالاتر.. توی همون چت.. توی صفحهی یاهو.. غکسش رو برام فرستاده بودی.. عکسِ کاملش نه.. عکسِ چشماش بود.. همون عکسی که کلوپ هنرمندان ازش گرفته بود و روی پلهها نشسته بود..

رفتم بالاتر.. یه کمی نگاهش کردم.. و بازم یادم نیست به تو چی گفتم..

سال ۹۳.. مهر ماه.. قبل اینکه کسی جواب قطعیای بده که آره اصفهانئه.. یه حسی بهم میگفت که هست.. و عجیب بود.. چون هر چی حس میکردم درست از آب درمیومد..

و وقتی عکستون رو برام فرستادی.. به بیحرفترین حالت ممکنهم افتادم! فکر کنم یکی دوتا سوال مسخره در نهایتش فقط ازت پرسیدم.. چون حالت یه حالِ بیتابی بود.. ولی بارها عکستون رو نگاه کردم.. بارها نگاه کردم..

بارها لای حرفهات دنبالش میگشتم که بیشتر بفهمم.. بیشتر ربطش و عمقش و دردت رو بتونم بفهمم..

شاید.. چون وقتی یکی رو خیلی و از ته دلت دوسش داری.. دائم دلت میخواد بتونی کمکش کنی.. بتونی پیشش باشی.. بتونی بفهمیش.. حتی اگه از نفهمی مزمن رنج ببری، وقت دوسش داری.. دلت میخواد بفهمیش..

اما کمکم به این عقیده خو گرفتم.. که اگر خداوند علاقهای رو در دل انسان قرار میده.. یعنی اون انسان لیاقت رسیدنِ بهش رو داره.. یعنی چیزی فراتر از تندتر تپیدن قلب.. در انسان وجود داره..

و شدم.. ضدِ هر تفکری که میگفت نمیشه!

این وسط.. یه چیزی شد.. برای خودم.. که تمامِ تمامِ تمام باورم رو ریخت بهم.. به خودم اومدم.. دیدم احسان رو ندارم..

با سهتا سوال مواجه شدم.. میشه بازم داشته باشمش؟ یعنی.. اینم توی همون دستهایه که من خلافش بودم که میگفت نمیشه؟ و اصلا.. اون وقتی که داشتمش.. چه گِلی به سرم زده بودم!

شاید این رو روزی فهمیدم که تو یکی از گروههای تلگرامی طرفداراش.. یکی از مهمونای برنامه عضو گروهه شده بود.. و گفت آره بعد برنامهی آخر.. احسان رفت زیر سِرُم! و من.. خیره به ویسی که فرستاده بود موندم.. که احسان هیچوقت روز آخرین برنامه حالش اینقدر بد نبوده.. و این رفته و رفته و رفته و رفته.. بد و بد و بدتر شد.. پستی بعد تولدی که براش گرفته بودن گذاشت..

اون تعبیری که یه جا بهت گفتم «دورترین آدم ممکنهم بهش.... » همونجا پیدا شد...

تا باورم رو دوباره جمعش کردم.. طول کشید.. تا حساب کردم و دیدم.. نمیتونم اینقدر نصفه و نیمه ولش کنم.. خیلی طول کشید... خیلی طول کشید که حالیم بشه.. اگه اینم بشه یکی مثل بقیهی نصفه و نیمههای زندگیم.. حالم چه جوری قراره خوب بشه بعدش؟ احسان پیانو نیست که بگم ول شد.. خب شد.. یه درس نیست که بگم گذاشتمش کنار.. یه هنر.. یه مهارت.. یه کاری که شروع کردم مثل هزارتا کاری که شروعش کردم و ولش کردم.. دیدم نیست.. و خب آره.. فقط باور کردم.. دیگه کاری نکردم.. که شاید همینم اشتباه باشه..

از اونجا بود که شاید خواستم یه جور دیگه ببینم.. رفتم سماعی زاده.. به صورت کاملا انتحاری و یهویی.. رفتم نه که نمایشی رو ببینم.. که میتونم بگم از تمام نمایشش.. یه سری دیالوگ اون وسط مسطا رو دیدم.. یا داشتم فکر میکردم.. یا داشتم آنالیز میکردم.. یا داشتم کنار هم میذاشتم..

ولی هر جوری که حساب کردم.. به تو رسیدم..

یعنی میدونم.. علی بود که روی صحنه ایستاده بود ولی من در نهایتش به تو میرسیدم..

آره آدمیزاد در طی زمان تغییر میکنه.. بزرگ میشه.. یه سری دیدگاههای جدید پیدا میکنه.. خصلت بزرگ شدن خب در همینئه.. ولی تو فرق داشتی.. کلمه به کلمه.. اخلاق به اخلاق.. واژه به واژهت..

یه روزی بهت گفتم یه چیزایی دیدم.. یه چیزی بین خواب و بیداری..

چند روز بعدش... که توی پارک طالقانی نشسته بودیم.. بهم گفتی اگه نشه..

اون موقع یه صدا توی گوشم پیچید.. که ناواضحترین و بمترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم.. ولی صدا میگفت اگه نشه.. چرا دیده شده.. اگه نشه.. پس وعدهی خدا چیه..

و شک کردم.. بین جنون و دیوانگی خودم.. تا خیال و وعده و واقعیت..

روزی که ازتون عکس گرفتم.. لرزیدم.. چون تابِ تحملِ چیزی که کمی بالاتر از سرتون حرکت میکرد.. سخت بود..

چیزی که من نه در قد و قوارهشم.. نه توان فهمیدن و جنگیدنِ براش رو دارم..

یه روزی.. ششم آبان پارسال بود.. یه جمله باعث شد حس کنم چقدر احسان رو نمیشناسمش.. خبرِ اینکه داره یه برنامه جدید میسازه.. و از احسانی که من میشناختم کیلومترها دورتر بود..

دور خودم میچرخیدم و میگفتم یعنی چی؟!

روزی که حامد تیزرش رو نشون داد.. از اساس حسِ شکستن داشتم در خودم.. که بازم یعنی چی؟

من موندم و کلی حدس.. الان حالش چه جوریه.. یعنی دوست داره.. یعنی دوست نداره.. یعنی خستهس.. یعنی چیکار میکنه.. یعنی فلانجا.. به فلان نامه گیر ندن..

و چیکار میتونستم بکنم؟

هیچ!

و چیکار میتونم بکنم؟

بازم هیچ!

فقط میتونم دستِ نوازشم رو بکشم به دلم.. و بگم.. عزیزم تو یه باور داری! تو دوباره خودت رو به احسان میشناسونی.. دوباره یه جوری برمیگردی.. دوباره یه جوری برمیگرده..

اگه قراره نیاد.. من اینجا چیکار میکنم؟ اگه قراره هیچوقت نداشته باشمش.. خب چرا همون سه سال تمام باورش با هم نرفت از زندگیم؟ چرا اون وقتی که داشتم دست و پا میزدم برای شایان.. بازم احسان ته دلم نشسته بود؟ خدا که نمیخواد بده.. دادنش براش کاری نداره.. ولی نمیده.. پس چرا کامل نمیگیردش؟

آدم این همه دعا میکنه که من رو گرفتار چیزی که مالِ من نیست نکن.. این نصفه نیمهها چیه؟

جواب میده.. وقتی فال میگیری.. میگه صبر.. میگه عجله نکن.. میگه وعدهی خدات..

یکی میاد.. بهت میگه تلاشی برات نمیکنه.. بهم میگه تو دلش که نیستی.. بهم میگه هزارتا آدم بعد تو اومده و رفته و بازم میاد... میگه نابود میشیا!

یه روز ترکیدم.. بدم ترکیدم.. برگشتم به یکیشون گفتم من مشکلی با نابود شدن ندارم!اگه قراره بشه.. خب بشه.. تهش که چی؟ ولی.. اگه ارغوانی که این احساس.. از من ساخته واقعی باشه.. ارغوان همین میمونه.. آره من دلم میخواد داشته باشمش.. آره الان ندارمش.. آره نمیدونم کی هست.. کی نیست.. آره نمیدونم الان کجاس.. آره میترسم از واقعا و برای همیشه نداشتنش..

ولی چیکار کنم؟

آره خستمه.. به حد مرگ خستمه از فکر اینکه یه بخشی از یه احتمالی هست که میگه من رو دوستم نداره.. شاید هیچوقت هم دوستم نداشته باشه...

باشه.. اصلا دوستم نداره.. باشه اصلا بهم فکرم نمیکنه.. باشه نابود میشم.. تموم میشم.. ولی واسه من.. معنی نصف بیشترِ وجودمه.. با اون تیکه از وجودم چیکار کنم؟ بندازمش دور؟ یا چاقو بردارم بکنمش؟ چه جوری میشه قید چیزی رو زد.. که هر وری از زندگیت رو نگاه میکنی.. از مدل فکر کردنت.. تا مدل آرزو کردنت بهش برمیگرده؟ چه فرقی میکنه وقتی هر لحظه فکرمه؟

قراره نابود شم؟ خب میشم.. چه عجلهایه؟! چه عجلهایه که آدما دارن و هی نهیبش میزنن؟

من.. حاصل چیزیم که اون ساخته.. دیگه قراره چی بشه؟

خودش یه جا نشون میده.. که من رو میخواد.. یا نمیخواد.. خب اگه نخواد.. پیش وجدان خودم میتونم بگم.. نمیمیرم.. و میرم..

ولی نمیتونم کاری کنم با چیزی که ازم ساخته.. چیزی که الان منم.. چون این چیز.. این قصه به هر نهایتی که برسه.. تا ابد ابدیت همراهِ منه.. یعنی ارغوان.. یعنی من!

میدونی.. وقتی نگاهش میکنم.. دلم نمیلرزه.. نمیدونم شاید میدونم فاصلهی بین من و اون بیشتر از یه شیشهس.. شاید درگیرم با هزار جورِ خستگی.. شایدم منم همونجوریم مثل هزارتا آدمی که یا هیچی ازش نمیدونن و دوستش دارن... یا از این ور و اونور شنیدن ازش و عاشقشن.. یا اون همکاراییش که یه مدت باهاش کار کردن یا میکنن و بازم عاشقشن..

گفتی.. اون دستهها.. و مقایسهای که باهاشون میشی و اینکه هیچکدوم خبر نداریم از احوالاتش..

نه نداریم..

تمام حرفایی که دیشب زدی درستن.. تکتکشون.. کلمه به کلمهش.. آدم همیشه به اینا فکر میکنه..

همیشه تصور و تلقیش خوب نمیتونه باشه..

همیشه نمیتونه باور کنه..

و وقتی خسته بشه.. خب دلت میخواد ببری..

ولی دلمون آدم نمیشه..

هیچکسی.. نمیدونه چی میشه.. و ماها.. فقط یه مجموعهایم.. از امید و ناامیدی.. خستگیهای در نرفته و باور و ناباوریها..

ماییم و تمام چیزی که ما رو ساخته.. چیزی که تا ابد پیش چشمته.. چیزی که تا ابد.. همراهته..

اونایی که ما دوستشون داریم.. شاید خیلی چیزا ندونن.. که نمیدونن.. نمیدونن ما چی کشیدیم.. نمیدونن بعدِ زندگیمون.. با قبلِ حضورشون توی زندگیمون.. چقدر فرق داره..

خیلی از چیزایی که ما تجربهش کردیم و تجربه نکردن..

هشت سال پیش.. توی یه اسمسی.. که نصفه شبی برام فرستادی گفتی بهم چقدررر آدم منطقیای هستی.. ولی انگار.. الان نصف اون منطقم ندارم..

شاید این غیر منطقیترین نگاهه.. وقتی که میگم دلِ تو یه چیزی رو دیده.. که پای اون مونده.. که پای اون صبر کرده.. که پای اون جنگیده.. که پای اون خسته شده..

و میدونم.. دیگه نمیکشه.. دیگه دلش میخواد چشماش رو ببنده روی هر چی که دیده..

ولی نمیتونه..

همونجا که روزبه بمانی میگه؛ زورم به مشت فکر خودم هم نمیرسد..

دل.. بیپناهه..

عشق بیپناهتر.. چون بین دنیا و عالم.. بین آدما و فرشتهها.. داره میچرخه..

نمیدونم میشه قیدِ چیزی که به استخونت رسیده رو زد.. یا نه..

تو میدونی.. که یه چیز متفاوتی دیدی.. اون نمیدونه.. چون اونقدر زندگی شلوغه و دورش تنده.. که نفهمیده..

ولی تو که میدونی.. نمیدونی چی دیدی.. نمیدونی چرا همیشه دلت میخواسته داشته باشیش.. فقط باشه..

نمیشه اونم بدونه؟! نمیشه اونقدر موند... تا بدونه؟

تا اینجا اومدی..

اون نفهمه؟ قبل فهمیدنش؟ قبل فرصت داشتنش.. کجا بری؟

یه روزی بهت گفتم.. تو هر تصمیمی بگیری.. و چه تهران باشی.. چه اصفهان.. این آدم میاد به زندگیت.. این رو من نمیگم..

تصمیمات.. فقط دیر و زود شدن چیزی رو تعیین میکنن.. ولی اتفاقی که جزء از حتم زندگی تو باشه.. اتفاق میفته... شاید جاش.. چند کیلومتر فقط جابهجا بشه...

این رو خدا میگه..

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا

ایمان..

باور..

محبت...

میتونم.. زور فاصلهها.. گاهی خیلی زیاده.. و میدونم باور کردن.. یه جاهایی.. سختتر از چیزیئه که میگیمش.. شعارش میدیم..

صبر کردن.. هیچوقت کار راحتی نیست..

و تو هر تصمیمی که بگیری.. هر راهی که بخوای طی کنیش.. من همیشه همراهتم..

و ببخش.. اگر هیچ حرف درستی ندارم.. برای اینکه کمک باشه برات.. برای اینکه تسلی باشه برای دل قشنگت.. شاید باید بشینم و فکر کنم به عجیب و غریب بودن باورام.. باورایی که برای خودم سرهم آوردم...

من به چیزی نسبت به تو رسیدم.. که هنوزم باهامه.. که دیشب.. بازم تمام وجودم بهش عکسالعمل نشون داد..

دلِ تو... لایقِ قشنگترین چیزاس.. خیلی قشنگتر از هر قشنگیای.. چون تو خودت ته قشنگیای...

من با تو...

ما را در سایت من با تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: چهارشنبه 8 آبان 1398 ساعت: 17:51

صفحه بندی